خوش آمدید

جستجو

تبلیغات





شهید محمدحسين شيعه

    هوالجمیل

    یادی از شهيد مفقودالاثر کربلای 4 - شهیدمحمدحسين شيعه

    ديشب خواب شهيد مسلم رستم‌زاده ديدم و شهيد محمدحسين شيعه. مسلم فرمانده گروهان يك گردان فجر بود، محمدحسين هم بيسيمچي‌اش بود كه هر دو در عمليات والفجر 4 شهيد شدند. خواب ديدم مسلم و محمدحسين، آنطرف آب پياده شده‌اند و دارند آزاد مي‌گردند و منتظر نيرو هستند و هيچ نيروئي اطراف آنها نيست، نه خودي و نه دشمن و بعد از چند لحظه هر دو ناپديد شدند بدون هيچ اتفاق و درگيري خاصي. اين خواب را با همين كيفيت تا صبح چند بار ديدم.

    تعبير اين خواب را نمي‌دانم، شايد به خاطر اينكه خيلي به اين موضوع فكر كرده‌ام، در خوابم متجلي شده باشند. شايد اين خواب محصول افكار و برداشت‌هاي خودم از قضيه شهادت آنها باشد ولي هر چه هست اولاً براي من باعث سعادت است كه خواب دو شهيد بزرگوار ديده‌ام و ثانياً شايد اينطور به من الهام شده كه درباره آنها بيشتر تحقيق و مصاحبه كنم و بنويسم. براي بررسي بهتر اين موضوع نخست لازم است كمي درباره عمليات كربلاي4 بنويسم و سپس درباره شهداي اين عمليات و نهايتاً درباره اين دو شهيد بزرگوار و بخصوص درباره شهيد محمدحسين شيعه كه شناخت بيشتري از او دارم. اميدوارم كه اين دو شهيد عزيز و شهداي ديگر باز هم به خوابم بيايند و مرا در كاري كه در پيش گرفته‌ام ياري كنند و در دنيا و آخرت شفيعمان باشند. انشاءالله

     شهيد محمدحسين شيعه

    شهيد محمدحسين شيعه را از دوران طفوليتش مي‌شناختم ولی با مسلم فقط چند باري كه به زرقان آمده بود آشنا شده بودم و تعريف شجاعت و دلاوري او را از برادرانم و دوستان ديگرم شنيده بودم. محمد حسین تقريباً 15 سال از من كوچكتر بود و بخاطر برنامه‌هاي فرهنگي كه در مسجد اجرا مي‌كرديم هميشه با او و بچه‌هاي ديگر مسجد ارتباط داشتم. شهيد محمدحسين شيعه در برگزاري كلاس‌هاي قرآن و قرائت، گروه سرود، گروه تئاتر، نماز جمعه و جماعت برگزاري مناسبت‌ها و نمايشگاه‌هاي كتاب و پوستر و فعاليت‌هاي جمع‌آوري كمك براي جبهه و ساختن ساختمان مسجد، هميشه شركت و حضوري فعال داشت و عليرغم سن كم هميشه جزو پايه‌هاي اصلي اين فعاليت‌هاي فرهنگي و اجتماعي بود.

    آنچه امروزه در حوزه روانشناسي از آن بعنوان بچه‌هاي «بيش فعال» ياد مي‌شود در وجود محمدحسين كاملاً ديده مي‌شد. بچه‌هاي «بيش فعال» كساني هستند كه بيشتر از شرايط سني خودشان فعاليت‌هاي مختلف دارند و داراي استعداد و پشتكاري خارق‌العاده هستند كه محمدحسين واقعاً چنين بود و به همين دليل گاهگاهي كارها و برنامه‌هايش تبديل به شيطنت‌هاي شيرين كودكانه مي‌شد.

    او بيش از اندازه، سر و زبان‌دار بود در حاضر جوابي و پاسخ دادن به سؤالات و واكنش سريع در برابر هرچه مي‌ديد و مي‌شنيد در حد اعلي بود. اگر كاري به او سپرده مي‌شد نياز به توضيح مفصل نبود و مسئوليتش را به نحو احسن اجرا مي‌كرد و البته تمام اين كارها را با شوخي و خنده و اذيت اجرا مي‌كرد.

    در گروه سرود، به محض اينكه ريتم و آهنگ و متن را براي اولين بار مي‌شنيد ديگر نياز به آموزش براي بار دوم نداشت.

    اگر در مسجد اتفاقي مي‌افتاد كه مقصر آن پيدا نبود ذهن همه در وحلۀ اول متوجه محمدحسین مي‌شد و احتمال مي‌دادند كه باز شيطنتي از او سر زده است ولي اگر او مقصر بود، خودش با شجاعت ذاتي كه داشت اظهار مي‌كرد و اگر مي‌گفت كه من اينكار را نكرده‌ام همه باور مي‌كردند كه واقعاً كار او نبوده و دروغ نمي‌گويد.

    در جلسات قرآن، هميشه اولين نفري بود كه بعد از مربي، قرآن را قرائت مي‌كرد و با لحني بسيار جذاب و زيبا قرآن را مي‌خواند. اگر چه هنوز در دورۀ دبستان بود ولي قرائت قرآن اساتید مصري را به خوبي تقليد و اجرا مي‌كرد.

    يكي ديگر از خصوصيت‌هاي او كنجكاوي بيش از حد بود. كنجكاوي او در يافتن علت‌ها و سلسله روابط بين پديده و موضوعاتي كه در مسجد در جريان بود و يا اتفاق مي‌افتاد. كنجكاوي در مسائل اجتماعي و سياسي و عقيدتي، كنجكاوي در علوم طبيعي و فني و از همه مهمتر كنجكاوي در شناخت مبدأ و معاد و فهم آيات قرآن. به همين خاطر هميشه سرشار از سؤال بود و سؤالاتش را به هر نحوي بيان مي‌كرد و از طريق پرسش و مطالعه دنبال يافتن پرسش‌هايش بود.

    از نظر جسمي نيز اگرچه كوچك بود ولي در كارهاي مسجد، به اندازه يك انسان بزرگسال كار مي‌كرد و خيلي چابك و سريع و دقيق بود. قدرت جسمي و بدني او در ورزش و بازي و اردوهاي تفريحي بويژه كوهنوردي، زيادالوصف بود و اصلاً نمي‌شد او را يك بچه عادي به حساب آورد.

    از لحاظ زندگي در رفاه بود و هيچ مشكلي نداشت اما در اوقات بيكاري به پدرش كه در آن زمان مغازه بقالي و بعد ميوه‌فروشي داشت كمك مي‌كرد و در عين حال به درس و مسجد و فعاليتهاي اجتماعي هم مي‌رسيد.

    در مبارزات قبل از انقلاب حضوري كامل داشت و پس از انقلاب در گروه مقاومت والفجر مسجد جامع عضويت داشت و مأموريت‌هاي محوله را كه شامل نگهباني و كارهاي فرهنگي و جمع‌آوري كمك به خوبی انجام می‌داد و مسئولين هم روي كار او حساب مي‌كردند ولي آرزوي بزرگش پيوستن به رزمندگان و ادامه دادن راه شهدا در جبهه‌هاي نبرد بود. علاوه بر فعاليت‌هاي مسجد، او در مدرسه هم شديداً فعاليت داشت و در تمام امور فرهنگي و آموزشي مدرسه، نقشي اساسي داشت و جزو شاگردان ممتاز و تيزهوش بود. او دانش‌آموزي نبود كه براي يادگيري درس، نياز به تكرار و مرور و تمرين داشته باشد، همان مقدار كه در كلاس به درس گوش مي‌داد برايش كافي بود كه به دروس خود مسلط شود. به عبارت ديگر هيچگاه اوقات فراغت و زنگهاي تفريح كتاب به دست نمي‌گرفت و تمرين نمي‌كرد، اما در عين حال هميشه هم شاگرد اول بود و در بسياري مواقع به همكلاسي‌هايش و دانش‌آموزان ديگر نيز در مسجد و دانش‌آموزان ديگر نيز در مسجد و مدرسه كمك درسي و آموزشي مي‌كرد.

    از لحاظ ديني، بسيار مقيد به نماز اول وقت بويژه با جماعت در مسجد بود و از كودكي روزه مي‌گرفت، در مسجد اذان و اقامه مي‌گفت و از نظر ظاهر هم بسيار نظيف و مرتب بود و تنها چيزي كه او را به دنياي كودكي پيوند مي‌زند شيطنت‌هاي شيرين و ظريفش بود. علت اينكه تمام خاطرات و نوشته‌هاي اين مطلب درباره كودكي اوست به اين خاطر است كه ما بجز دوران كودكي او را بياد نداريم و مثل تمام بچه‌هاي مسجد تا وارد دوره نوجواني شد به جبهه‌ها پرواز كرد و ديگر نتوانست زندگي در پشت جبهه را تاب بیاورد.

    محمدحسين مثل اكثر بچه‌هاي مسجد، تربيتي قرآني و اهلبيتي داشت و در كنار آن همه شيطنت و شوخ‌طبعي و حاضرجوابي و كنجكاوي به صفات ديگري آراسته بود كه بر جذابيت و محبوبيت او مي‌افزود.

    كساني كه با بچه‌ها و دانش‌آموزان سر و كار دارند مي‌دانند كه بعضي وقت‌ها شيطنت بچه‌ها با تخريب و فحاشي و ناهنجاريهاي رفتاري همراه است در حاليكه هوش و ذكاوت و استعداد چنداني هم ندارند اينگونه بچه‌ها اصطلاحاً «شرور» ناميده مي‌شوند ولي محمدحسين بسيار مؤدب و حرف‌شنو و محجوب مهربان و منطقي بود، هيچگاه حرف ركيك و زشت از دهانش بيرون نمي‌آمد. لجباز و خودسر و متمرد نبود. داراي عزت نفس و مناعت طبع بود. من سالها با او سر و كار داشتم و تقريباً معلم و مربي او و بچه‌هاي ديگر مسجد به حساب مي‌آمدم. اگرچه در هر كار و برنامه‌اي شيطنت خود را بروز مي‌داد ولي به محض اينكه به او تذكر داده مي‌شود فوراً قبول و اطاعت مي‌كرد ولي ساعتي بعد درباره، سوژه‌اي براي شيطنت پيدا مي‌كرد و دوباره با يك نگاه رام و آرام مي‌شد.

    او بسيار حرمت‌گذار و قدرشناس و سپاسگزار بود و عليرغم سن كم، خيلي بزرگانه و بزرگوارانه رفتار مي‌كرد. اهل واكنش منفي نبود، هر چه در دلش بود به راحتي به زبان مي‌آورد و هميشه با صراحت حرف خود را مي‌زد و هيچگاه قهر نمي‌كرد.

    تمام كساني كه او را مي‌شناختند و مي‌شناسند به محض شنيدن نام او چندين صفت برجسته‌اش را به ياد مي‌آورند و از جمله:

    هوش سرشار، ديانت، معرفت، كنجكاوي، شوخ‌طبعي، زرنگ و چابكي و شيطنت‌هاي خوشمزه و حاضر جوابي، به همين خاطر، هم بچه‌هاي مسجد (بزرگ و كوچك) و اهالي محل او را دوست داشتند و هنوز هم تا نامش مي‌آيد لبخندي غم‌آلود بر چهره‌ها نقش مي‌بندد و ذكر خاطراتش هميشه آميخته با تبسم و اشك و آه است.

    بدون شك تمام بچه‌هاي مسجد و جبهه، اين حرف شهيد كربلائي تقي خدامي درباره محمدحسين را به ياد دارند كه بخاطر علاقه شديد به محمدحسين، هميشه با شوخي مي‌گفت: امريكا، شيطان بزرگ است و محمدحسين، شيطان كوچك. روحشان شاد و یادشان گرامی


    این مطلب تا کنون 4 بار بازدید شده است.
    منبع
    برچسب ها : مسجد ,مي‌كرد ,محمدحسين ,شهيد ,ديگر ,هميشه ,محمدحسين شيعه ,شهيد محمدحسين ,بچه‌هاي مسجد ,اجرا مي‌كرد ,تمام بچه‌هاي ,
    شهید محمدحسين شيعه

تبلیغات


    محل نمایش تبلیغات شما

پربازدیدترین مطالب

آمار

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده

تگ های برتر